تبليغاتX
تجربه






تجربه

بیا تو تجربه میکنیم

سلامی نمی دونم چندباره به

 همتوووووووووووووووون!!!!

میدونید چیه!!!!!من جرات خودکشی رو ندارم!!!  شایدم دارم!!!

دیشب یه حسی به من دست داد...فک کنم ترس بود!!!(واسه خودکشی نه ؛واسه یه نگاهی..)

میدونید مشکلم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!زودی به همه اعتماد میکنم(سوء استفاده نکن) 

امروزتو اتاقم داد میزدم:ازت متنفرم(به اتاقم میگفتم و به همه .....)

امروز  مغزم امواجی رو دریافت کرد که اون اموج گفتن که من دیووووووونم

نیستم؟!!!!؟

من یه خورده جو گیرم دست خودم نیست!!!

بعضی هاتون حرفای امیدوار کننده به من زدید که خودکشی نکنم!!!

البته بعضی ها هم (منظور:دوس گرامیم) فقط انرژی منفی داد!!!به قول دوسم

دس شوما درد نکونه!!!(ولی ناگفته نماند بعضی حرفاش بهم دلگرمی داد)

یه چیزی بگم نمی خندید؟نخندینا!!!نهاوکی؟

من بعضی وقتا که فک میکنم مُردم ...واسه خودم گریه میکنم!

من فک میکنم اگه بمیرم کسی واسم گریه نمی کنه!!!(آخه میدونم که کسی منو

دوس نداره)نه(مطمئنم که کسی منو....)

خودم که گریه میکنمولی قبل مُردنم!!

راستی اگه من بمیرم این وبم چی میشه؟تا به حال فک نکرده بودم..اصلا اگه شما

به سلامتی فوت کنی ؛زبونم لال..وبت چی میشه!!!!اه...نمیخوام بمیرم....

نمیخواممممممممممممممممممممممممممممممم

اصلا یوزوروپسوردو میدم به یکی که وقتی مردم آپ کنه!!!

اینجور ی هم که نمیشه ممکنه اون زودتر از من بمیره!!!

خوب بهترین راه اینه که اصلا به این مسئله فک نکنم...حالا یه چیزی میشه..

آخرآخرش خود سایت وبمو میحذفه!!!

....یه چیز بی ربط..شایدم باربط...اصلا مهم نیس که با ربطه یا بی ربطه!

من دوسسسسسسسسس دارم برم یه جای دور یه مدتی شایدم خیلی مدتی زیاد

اونجا باشم...از همه چیز دور باشم...تنها...تنهای تنها...بله...مسئله این است

بودن یا نبودن!!!!..آرزوهاممممم خیلی زیاده....میدونم مال توام زیاده...اما چه میشه کرد...

اگه یه چوب جادویی داشتم آروزی همه رو برآورده میکردم!!!باورنمی کنی؟باور کن

انفجاربیگ بنگ یک بار دیگر رخ میدهد در مخ من!!!واسه این که خیلی فک میکنم!!!

نمیدونم هدف خدااز خلق کردن من چی بوده....تومیدونی؟

اه...یه لحظه به زندگی واقعی که فک میکنم میبینم همه دارن واسه پول جون میکنن

ای کاش... منم پول دوس دارمای کاش....ای کاش.....و ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:43 توسط نیلوفر| |

سام علیکم...

راستش دیگه اصلا حوصله ندارم!!!دارم با این زندگی کوفتی میسازمو میسوزمم

بعضی وقتا درس میخونمبعضی وقتا میچتمخلاصه اینکه کمترپش میادمفید باشم

دیگه هیچ حسی برام نمونده همه چیز برام مسه یه بازی میمونه شاید خودکشی کنم

شایدم نکنم معلوم نیسخلاصه اینم جزوزندگی که بی حوصله شی...ولی بی حوصلگی من کمی

متفاوته و باعث یه سری اعمال احمقانه میشهبرین خوش باشین برین .ایشالله که بهم برسین..

وهیچ وقت بی حوصله نشین..خدانگه دارتون باشه پسرودخترای خوشملبابای...

((((( نظر بزارین تا یه ذره انرژی بگیرم...زیاد بزارین))))))

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:13 توسط نیلوفر| |

به نام او ...

 

سلام به همه رفقاااااا....مرسی از پیاماتووووووووون....

 

دلم برای همه ی بچه های این دنیای مجازی...تنگـــــــــــــــــ.شده بود..

 

و اینکه...میرم دبیرستان..اسمش حجابه...خوبه بد نیس...مثلا اسمه مدرسه حجابه بچه ها موقع رفتن یه کیف لوازم آرایش و یک آینه همراشون دارن.....و یک شانه پوش...پف میدن اون موهاشونو 3 مترونیم...

آرایشم که ...دیگه چه عرض کنم......لبا عینهو گوجه....چشا شون میشه آوریل ...ابروهاشونم رنگش تغییر پیدا میکنه....و....

 

درسا

 

خداییش یک مخداری  این درسا به مخ گرامیم فشار

 

آورده...البته این تنها حرف من که نیس..حرف دوستان هم هس..خیلی دوره...(مدرسرو میگم)

 

من و رفقای ارازلم...._نیلو& فریناز_..(فرزانه نزدیک ماها نیس).(.نیلو منظورم اون یکی نیلو)

 

میقراریم باهم فلنگومیـــپــیِِِِِِِِِِِـــچونیم طرف دبیرستانینگا......

 

این مدرسه زیادم دور نیستا...1 خیابون فاصله داریم...

 

خوب نه که من از اول ابتدا تا سوم راهنما..مدرسمون کنارخونمون بود...یه خیابون خیلی راهش زیاده..

 

دیگه که این ریاضی بد جوری حال منو میگیره...منظورم تیچرشه....انقده حال به هم زن و پررر...ووو

 

مغرووو...اه اه....همش به من منفی میده....از اول مدرسه ها یه 10 تایی منفی تو دفتر نمره واسه من ردیف

 

کرده.....هفته بعدم میخواد امتحانینگا...امروزم عربی....اه ..چش چپ....معلمممون یه جوریه ..یک مخداری

 

غیر عاددی تشریف دارن...و این باعث افتخارماست...

 

فیزیکم امتحان گرفت...یکی رو نتونستم جواب بدم ...یه 3 نمره ای...

 

دین و زندگی هم امتحان گرفت یه 5/1 نمره ای نجوابیدم...

 

فقط اینگیلیش بیست شدم....

 

خلاصه این که فهمیدم باید تو  دبیرستان خر بزنم...تا بتونممممممم///حداقل توی هر درس نمره ی 19 بگیرم...

 

اها فرینازم به یه آرزوش رسید...توجه:عشقی نیس..مادی...بود..

 

دیگه اینکه الانم فلگو میخوام بپیچونم طرف خونه فریناز......حالشو بگیرم...

 

اگه امری هس یه نظری بده...اگه هم نیس...یه نظری بده......خلاصه اینکه یه نظری بده...

 

مواظب دندوناتون باشین ...مسواک بزنین هر شب...تا خراب نشه...نرین دندون پزشکی...کلی خرج رو دست

 

پدر گرامیتون بزارین...دیگه برفتم....خداخافظ دندوناتون باشه

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:35 توسط نیلوفر| |

رویا ها تمام نشدنی هستند!رویاهای من وشاید هم رویاهای او...

دلتنگم دلتگنگ همه چیز..همه چیز نه بهترین چیزها..دلتنگ خوبی ها..تشنه ی سادگی ها..

من دراین دنیا واقعا جایی دارم؟

اما جای من مشخص نیس!!باید پیدایش کنم...

جای من درجایی است که سادگی ها باشند..من صفاومحبت..خوبی را میخواهم...

خیلی وقتها دل کوچک وبزرگ من میشکنند...اما هیچکس آگاه نمی شود..فقط خودم از آن آگاهم واین

خوب است...شاید دل من شکسته...اما دل کسی شاد شده......و من این را دوست دارم...

وقتی مینویسم وهمه حقایق را به کسی میگویم..خالی از رویا میشوم..زیرا وقتی حقیقتی نباشد رویایی

نیز نیست....

من خوبی ها وسادگی ها و محبت را میخواهم...اما انگار نیستند...پیدایشان نیست..مخفی شده اند..

باید پیدایشان کنم!!!پیدا!! روزی پیدایشان میکنم..حتی اگرشده دروجودیک تن...



نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:52 توسط نیلوفر| |

سلام به همه ی دوستان گلمممممممم...نمی دونم چی شد که اون وبمو خذف کردم...یهو اقفالم کرد..

کی؟همون شیطونه...خوب از این به بعد این وب منه...و ادامه میدیم این وبو...



نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:33 توسط نیلوفر| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت